یا هو سلام از همه ی شماهائی که برام پیام گذاشتید ممنونم(سانی خانم من هم برای شما آرزوی موفقیت میکنم). 6/11/83 ساعت 10:47 الان تو لابي طبقه بالا با مهديه(يكي از بچه هاي تهران) نشستيم اون داره درس مي خونه و من مي نويسم. ديروز داشتيم ميرفتيم براي نهار كه خداداد عزيزي رو ديديم جالبه ما بهش سلام نكرديم (يعني چي خوب ما هم تيم ملي هستيم) ، بعدش خودش به ما سلام كرد.....طفلي از بس دخترا بهش سلام ميكردن اين بار تعجب كرده بود كسي محلش نزاشت . راستي امروز صبح علي دائي رو ديدم خيلي جالبه يه روزي با خودم مي گفتم ميشه اين ورزشكارهاي مهم رو ببينم . حالا روزي اومده كه خيلي راحت از كنارشون بي تفاوت مي گذرم. دلم هواي بارفيكس رفتن كرده. الهه اسم منو جوجه گذاشته البته اين اسم جوجه خودش ماجرايي داري . خلاشه براي ناهار كه رفته بوديم آقا ناصر (مسئول آشپزخونه سلف ) داد مي زد جوجه جوجه (يعني جوجه كباب آمادست) منم حواسم نبود يه دفعه بلند شدم و اطرافمو نگاه كردم فكر كردم داره منو صدا ميزنه كه يه دفعه ديدم همه دارن به من نگاه مي كنن خلاشه اينم از خاطرات 6 بهمن ماه خدايا كمكم كن ......پيشم باش .....پشتم باش....هميشه هميشه
اما خيلي شيطون هستش
.



منم يواش نشستم سر جام.



مگ مگ
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383ساعت 17:30 توسط سروناز
|

یاهو امروز 83/11/3 ساعت13:18.امروز خیلی داره برف می باره و سهراب بلا (مربیمون آقای سهرابیان اسمی که بچه ها روش گذاشتن) زنگ زد و گفت بچه ها با کریسمس چی کار می کنین و گفت تمرین تعطیله بیچاره ها خیلی گناه داشتن خب اردوی تیم ملی همین سختی ها رو هم داره دیگه... تمرینها سخت وفشرده هست روزی هزار بار به خودم می گم عجب غلطی کردم ولی وقتی یاد روزهای آفتابی بوشهر می افتم که بعد تمرین با چه حالی می رفتیم خونه با خودم می گم باید راهم رو ادامه بدم شاید این دفعه خط بخورم ولی یه روزی به این آرزوم می رسم. ساعت11:50 رفتیم برای ناهار خوشبختانه زود رفتیم و پسرا نبودن و من برای اولین بار در اردو راحت غذا خوردم و بی رو درواسی و را حت برای خودم غذا کشیدم الان ساعت 13:20 هست از ناهار اومدیم و بچه ها رفتن کمی بخوابن ولی من ترجیح دادم بیدار بمونم و بنویسم. چون ساعت 13:50 باید بریم تمرین ، وای توی این سرما باید قندیل ببندیم......دیگه برم کم کم لباس بپوشم و آماده بشم...... ********************************* الان ساعت 6 هستش . از تمرین اومدیم وای انقدر سرد امروز پسرای جوانان، قایق های کاناپولو رو برداشته بودن و از بالای دریاچه آزادی روی برفا سر می خوردند و ما تا اومدیم یه کمی برف بازی کنیم زود گفتن باید بریم چون فوتبالیستهای تیم ملی اومدن هتل المپیک . و هتل یه دفعه پر از حراست شد. خلاشه اینکه زیاد نتونستیم بیرون بریم..... مگ مگ
و ما هم که خسته بودیم ازخوشحالی جیغ زدیم
. ولی بچه های بزرگسال که مربیشون آقای اقلیمی هست گفت:بچه های بزرگسال باید برن 45 دقیقه دور دریاچه بدون.![]()
![]()
![]()
.......
بود که نزدیک بود گریه کنم.
امروز 16 کیلومتر با وزنهء تقریبا 5کیلو توی قایق تمرین کردیم.....کمرم داره می شکنه.....

+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1383ساعت 10:43 توسط سروناز
|

به نام خدا امروز 2/11/83 جمعه ساعت 2:15 دقيقه هست . من براي اولين بار در اردوي تيم ملي هستم . اولين تجربهء منه نمي دونم مي تونم يا نه ..... خيلي سخته ، هوا سرده ، برف و بارون هم ميباره الان 2 روزه اينجا هستيم. در اتاق 2 نفره 5 نفر هستيم . من ، الهه ، غزال ، كامليا، هديه و سونيا هم فردا مي ياد. ديروز20 كيلومتر پارو زديم خوب بود ولي بچه هاي انزلي آماده ي آماده اومدن . راستي ديشب تا 12 شب پائين نشسته بوديم خوابگاه ما در هتل المپيك هستش هتل باحاليه . بيتشر فوتباليستها رو ديديم بچه هاي استقلال هم اينجا بودن چقدر خنديديم . اما براي من يكمي سخته چون من كوچكترين عضو تيم ملي هستم همه حداقل 2 الي 3 سال از من بزرگترن و قوي تر خوب ولي من بايد خوب تمرين كنم و همه سعي خودم رو بكنم تا انتخاب بشم. **************** واي همه بدنم گرفته الان هم تنها نشستم دارم مي نويسم كامي و هدي هم هم بالا نشستن آخه اتاقا مون پله مي خوره و يك طبقه هم بالا ميشه . اي خداي خوب خواهش مي كنم كمكم كن بايد انتخاب بشم. **************** موقع ناهار ي شام و يا صبحونه خوردن من مكافاتي دارم چون بايد بريم تا سلف و اينكه پسرها هم هستن و من اصلا راحت نيستم ، نميشه از جات تكون بخوري چون انگار همش دارن نگات مي كنن. دلم هنوز هيچي نشده براي خانوادم تنگ شده مي خوام برگردم.دلم براي همه تنگ شده. خيابونها ديروز به خاطر باريدن برف يخ زده بود و ما هم كه مي خواستيم براه بريم ليز مي خورديدم

.

.خيلي خنديديم . خلاشه (همون خلاصه) خيلي هم بد نيست......
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1383ساعت 15:7 توسط سروناز
|
