تبليغاتX
قايقران كوچولو

قايقران كوچولو

اينجا فقط خاطرات خوب گذشته مونده

به نام خدا

83/11/7

امروز 12 km صبح 12km عصر تمرین پارو زدن داشتیم . عصر سودابه مثله یه فرشتهء کمک ، کمکم کرد و به من فهموند که چه قایقرانی هستم. خیلی دختر خوبیه ، دل صافی داره یکی از بچه های انزلی هستش .

امروز از تمرین خودم راضی بودم.

خلاشه......امشب زیاد حوصله نوشتن ندارم

.

شب 8 بهمن ماه هول هوش ساعت 8 و نیم شب چون بچه های بسکتبال هم اومده بودن ما دیگه بیشتر تحریم شده بودیم . حوصلمون هم سر رفته بود و داشتیم غرغر می کردیم یه دفعه زد به سرمون که هر 6 نفر با صدای بلند و از ته ته اعماق حنجرمون شروع کردیم به خودندن ترانه ... دوست دارم می دونی که این کاره دله ......گناه من نیست تقصیر دله ....عشق تو دیوونم کرده ....بی آشییونم کرده .....در حال فریاد زدن و خوندم این ترانه بودیم که یه دفعه صدای تق تق در اومد . رنگمون پرپر زد و هیشکی حاضرنبود بره درو باز کنه خلاشه سونیا چون بزرگتر بود رفت درو باز کرد و دیدیم بازم اون حراستهای گل و گلاب مجموعه دارن میگن لطفا ساکت . وقتی که حراست رفت یکی از بچه ها با صدای بلند داد زد گفت : بگو بمیرید دیگه. خلاشه اون شب بعد از رفتن حراست تا وقتی که خوابمون ببره هی غر غر می کردیم.

جمعه 9 بهمن 83

ساعت 7 صبح رفتیم صبحونه خوردیم بعد بقیه بچه ها رو یه جوری دکشون کردیم رفتن بعد خودمون 6 نفر رفتیم اون بالا مالا ها تو جنگل . خلاشه یه عالم مسخره بازی در آوردیم و خندیدیم و روی برفها بالا و پائین می رفتیم .

می دونی اردوها خوبه و بچه ها هم خوب هستن ولی همه می خوان عقاید خودشونو تحمیل کنن . بعدش ، داشتم می گفتم : الان الهه اومده مثله مامانا داره فضولی میکنه و چشاش همچنان دنبال خودکار من داره می دویه ، تازه داره ایراد هم می گیره .....ولی همیشه یه حرف قشنگی به من می زنه : میگه وارد یه جامعه بزرگی شدم که در اون موندن خیلی سخته .....

 

جمعه 9 بهمن 83 ساعت 11:30 شب داشتم تو راهرو هتل راه می رفتم که به اتاق 106 برم . mp3 player هم تو گوشم بود که یه دفعه احساس کردم یه نفر داره می گه خانوم خانوم . من برگشتم و یه غول بلند رو دیدم و ناگهان جا خوردم و زرد کردم و دستم رو ، روی قلبم گذاشتم و اون غول که تا حالا از نزدیک ندیده بودمش گفت : انقدر ترسناکم . گفتم : نه کی گفته ترسناکی . نگو در حین راه رفتن پیچ صندلی قایقم که امانت هم بود و مال نیما (یکی از بچه های تیم ملی قایقرانی)بود افتاده بود و اون که پشتم داشت راه می رفت دیده بود و برش داشته بود و بهم داد (چقدر بود نوشتم)و منم گفتم مرسی و تا خود اتاق دویدم و از اون موقه هر وقت اون منو می دید قیافشو ترسناک می کرد تا بترسم ولی من دیگه نمی ترسیدم و منم براش شکلک در می یاوردم که آره جون خودم ترسیدم . و اون شخصیت محبوب کسی نبود جز جابر بهترین بسکتبالیست ایران و سر به زیر ترین و محجوب ترین پسری بود که تو اونجا من دیدم . حالا همه با هم جابر .....شیره .

خلاشه اینم از این .

مگ مگ

+ نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1383ساعت 7:54 توسط سروناز |