تبليغاتX
قايقران كوچولو

قايقران كوچولو

اينجا فقط خاطرات خوب گذشته مونده

به نام خدا

سلام سلام..

دیروز نشستم که درس بخونم بسم ا... گفتم وشروع کردم.1صفحه 2صفحه آقا اصلا تو مخم نمی رفت یکی نیست بگه :نمرهء20 کلاسو نمی خوام بهترین هوشو هواسو نمی خوام..............

خلاصه کلی سیمهای مغزم قاطی کرد ورفتم ضبط رو روشن کردم اهنگه دلخواهم هم گذاشتم یه کش استقامت اوردم بستم به میز ناهار خوری شروع کردم به پاروزدنبعدش درازو نشست حدود 400 تا رفتم 10 شناسوئدی رفتم خلاصه دیشبم گذشت

ماجراهای جنی 2

2روز بود 3تا از بچه ها دست به دست هم داده بودن که موقع خواب شروع کنن از جن حرف زدن توحرفاشون گفته بودن که تو حموم و دستشوئی جن زیاده من و سودی قرار گذاشتیم که اگه شب دستشوئی داشتیم هم دیگرو بیدار کنیم از بدبختیمون دو تامونم نصفه شب دستشوئیمون گرفت خلاصه با ترس ولرز رفتیم حالا مگه به دستشوئی میرسیدیم آخه اتاقه ما از دستشوئی دوره ۵  تا اتاق اون ور تره.این از این حموم رفتن بدبختی بود.

جنای حموم.

می خواستم برم حموم ولی راستش رفتم ولی با حرفائی که بچه شب قبلش زده بودن (به کسی نگیدا یه کمی ترسیده بودم)سریع برگشتم بالا .گفتم کسی نمی خواد بره حموم؟؟ همه از شانس بد من گفتن :نه .که غزال با لحن مرموزی گفت :می ترسی نه گفت:خلاصه ازما گفتن مواظبه خودت باش...... .

از شادی خواهش کردم بیاد پا ییین بشینه تا من حموم کنم با زحمت را ضی شد بیاد. سرتونو درد نیارم ما رفتیم حموم 2یا 3 دقیقه گذشت من که ترسم ریخته بود گفتم شادونه اگه می خوای برو بالا اونم نامردی نکردو رفت اتاق بعد از رفتنش یه سروصداهائی امد سریع حموم کردم حولمو دورم گرفتم یواش در حمومو باز کردم سرمو آوردم بیرون دیدم یکی مثله قیافهء شادونه داره با صدای بلند می خنده سریع رفتم داخل حموم یاد حرفه غزال افتادم که می گفت جنا به شکله ادما هم در می یان وای خدا دارم از ترس می میرم چی کار کنم شامپو هامو وداشتم لباسامم نپوشیدم فقط سریع در باز کردم که بدووم برم دیدم اون رفته سریع فرار کردم از پله ها بالا رفتم رفتم تو اتاق دیدم شادونه خوابیده بقیه هم دارن کاره خودشونو می کنن گفتم بچه ها شادونه از کی خوابیده،گفتن نزدیکه15 دقیقه ائی هست که خوابه. منم هیچی به هیچ کس نگفتم فقط دیگه پامو تو حموم نذاشتمکه بعداز چند روز بچه ها داشتن حرف می زدن راجع به این که من چه قدر ترسیدم ،منم پشته در همه چی رو گوش می دادم که یه دفعه رفتم داخل خلاصه کلی خندیدیم و منم سریع رفتم حمومقرار شد اگه بلزم جنه امد با دمپائی بزنمش...............اگه سرتون درد گرفت اشکالی نداره .....

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 20:23 توسط سروناز |

 

به نام خدا

 

سلام من بازم دیشب برگشتم مگ مگ فعلا این چند تا عکس داشته باشید تا بعد بیام بنویسم.

این عکس زمانی گرفتم که قبلش تست داده بودیم بعدش آقای سهرابیان باهامون صحبت کرد و ایرادهامون رو بهمون گفت . بعدشم بارون بارید و رنگین کمون پیداش شد و مربیمون بهمون گفت برید لذت ببرید . اگر توجه کنید پشت قایقها میز و صندلی هستش بعدش یه جورایی مدرسه ما هم بود و اونجا درس می خوندیم . 

قایقهایی که باهاشون پارو می زنیم

 

رنگین کمون بعد از بارون روز تست

 

جاتون خالی چند شب پیش با برو بچ رفته بودیم فرحزاد البته همراه مربیمون یه عالمه از اینا خوردیم

البته سرپرستمون کلی حرص می خوردش  که چرا انقدر آت و آشغال می خوریم ما .

آلبالو خشکه جای شما خالی

 

Ato Ashghal mikhori to ham

البته چایی هم خوردیدم البته هرچی دستمون رسید خریدیم و خوردیم شبشم نبات داغ خوردیم

چای داغه داغه

 

اینم عکس تخت منه تو خوابگاه.

و اما یه شبی که خاموشی داده بودن و همه خواب بودیم یعنی بیدار بودیم الکی ادای کسایی رو در می آوردیم که مثلا خوابیم . بعد یه دفعه دیدیم سر و صداهایی مییادش البته پنچره اتاق هم باز بود و باد پرده ها رو این ور و اونور می برد . اتاق یه جوری شده بود . قبلش یکی از بچه ها از جن کلی حرف زده بود ، زیر پنجره اتاق ما یه چاهی بودش که همون یکی از بچه ها گفتش اونجا خونه جناست .

چاه جنها

و بعد خوابگاه ما شده بود خوابگاه دختران حتما فیلمش دیدید . خلاصه یه دفعه احساس کردیم یکی داره به پنجره سنگ می ندازه که یکی دیگه از بچه ها اومد کنار تخت من خوابید شروع کرد صلوات فرستادن و بسم ا... گفتن . سرتون درد نیارم یه دفعه دیدیم پنکه داره تکون تکون میخوره که غزال داد زد گفت:  ای ! جنا دارن تاب بازی می کنن . و بعدش دیدیم یه روح سفیدی داره وسط اتاق راه میره که رفت طرف تخت سودی همونی که کنار من بود که سودی گفت : اذیت نکن شادی تو هستی ؟ که غزال گفت : چی میگی بابا شادی که خوابیده . البته اتاق تاریک بود خیلی زیاد .

بعد تو ادامه حرفش گفت : بچه ها امشب جنا آزادن . که بعدش من رفتم پنجره رو بستم . که کامی یه دفعه گفت : ee پنجره رو نبند جنه دستش لای پنجره گیر کرد  خلاصه من و سودی جرات به خرج دادیم و رفتیم سمت روح سفید ...دیدیم بله شادی ملافه کشیده رو سرش و کلی خندیدم  .  که همون موقع سرپرست خوابگاه اومد گفت : بچه ها بخوابید بستتونه .

خلاصه فردا که از خواب بیدار شدیم دیدیم لب یکی از بچه ها از ترس یه تبخال گنده زده . اینم از ماجرای جن .

راستی یادم رفت بگم اون کسی  که با سنگ میزد به پنجره کامی بود البته سنگم نبود در شیشه نوشابه بود .

البته یه ماجرای دیگه هم از جن دارم که دفعه دیگه می نویسم .

بعدشم از همه کسایی که اومدن و نوشته های من و خوندن و نظر دادن ممنونم .....برای بچه های تیم خیلی دعا کنید.

تا بعد مگ مگ

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 11:48 توسط سروناز |

یا حق

سلام من دیشب اومدم . دیروز تست داشتیم این تست خیلی برام مهم بود ولی خیلی می ترسیدم چون هفته ی دوم اردو مریض شدم وکمرم هم اسپاسم شدید کرده بود ویه کمی نتونستم مثله بچه ها فشار بیارم ولی از اون جهت که مربی مو میشناختم می دونستم ازورزشکارائی که با مریضی از زیر تمرین در میرن راضی نیست سعی می کردم از خودم ضعف نشون ندم ولی اینو می دونستم که بدنم افت کرده همین باعث شد دو روز قبل از مسابقه استرس بدی وجودمو پر کنه . برای همین تصمیم گرفتم با روانشناس تیم صحبت کنم وخوشبختانه آقای عزیز خانی (فکر کنم فامیلشون این بود)هم خیلی خوب اون ترسو از وجودم پاک کرد واین که صحبت های سرمربی تیم آقای سهرابیان به من فهموندکه چه کسی هستم واز اون به بعداحساس کردم که خیلی قوی شدم واین دوروز باقیموندرو باتمام وجودم تمرین کردم طوری که در آخرین روز تمرین آقای سهرابیان به من گفت الان میتونم بگم که ایرادی نداری همین چند تا کلمه منو قوی ترکرد تنها چیزی که می تونه به من نیرو بده حرفائی هست که مربیم به من میزنه (این بهترین دوپینگه که تودنیا وجود داره که خیلی هم به دست آوردنش سخت نیست فقط باید یه کم سختی بکشی).

|

4روز پیش تازه از دکتراومدم که یکی از بچه ها گوشی شو آورد گفت بیا آقای سهرابیان کارت داره من که یه کمی هول کرده بودم گوشی رو گرفتم گفتم الو سلام گفت سلام حالت خوبه؟ گفتم مرسی گفت:قایقران کوچولوئی دیگه جوجه ئی دیگه من که کلی تو کفش مونده بودم که خدایا آقای سهرابیان چی میگه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاشه فهمیدم که وبلاگمو پیدا کرده وخونده تازه برام پرینتم گرفت و آورد سرتمرین به من داد تازه باید خوب تمرین کنم تا یه وقت به کسی نگه بچه ها به من می گن جوجه....................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاشه باکمک خدا که همیشه کمکم کرده وبا انجام دادن تمرین های آقای سهرابیان تونستم توی 15 نفری که برای تست آمده بودن تو گروهی 4 بشم وتو انفرادی هم 5 بشم (البته خودم میدونستم که گروهیمو بهتر می دم اینو به آقای سهرابیان هم گفتم)خوب الان بهترین جاست که از زحماته آقای سهرابیان تشکر کنم وبرای تیم قایقرانی ایران آرزوی موفقیت کنم.

+ نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1384ساعت 11:38 توسط سروناز |