دلم بدجور گرفته از آدما کاش تنهاي تنها بودم من بودم و تو تنهاي تنها اي خدا
دلم از غصه خالي نميشه اي خدا![]()
راحت و آسوده خاطر اي خدا
اينجا در کنجي خلوت نشسته ام يک آرزو بيشتر برام نمونده
آرزويي بس غريب اما آشنا آرزوي مرگ تنها آرزومه
پايان خستگيها ناراحتيها دلتنگيها دوريها دلواپسيها
آه آه اي خدا قسمت ميدهم به تمام بزرگيت عظمت و زيباييت
نگذار بيهوده بمانم بپوسم فنا شوم
خداي زيباي من دوستت دارم مرا ببر
ببر به آن دياري که هميشگيست پايان ندارد درد و رنج و غصه و ماتم ندارد
خودت ميداني درون قلبم چه ميگذرد
اي زيباي من پس چرا گوش نميسپاري به نجواي قلب داغ ديده ام
تا کي بايد اين نجواي دردناک را تکرار کنم تا کجا تا کي
خسته تر از آنم که بمانم مرا ببر مرا ببر ![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 11:36 توسط سروناز
|

به نام خدای خوبم.....
دیگه نای موندنم نیست.............
نفسای خوندنم نیست...............
دوست دارم امشب بمیرم تاکه باز اروم بگیرم .............
همه باز ترانه سازن نمیخوان با من بسازن .............
من اشفته با حسرت دوست دارم برم تو غربت...!
....................................
.................................
...........................![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 11:9 توسط سروناز
|

به نام خدا سلام......من برگشتم.....خيلي خوش گذشت... مسابقاته كاپه ۱ بزرگسالم تموم شد.ولي تيم ما خيلي بد شانسي آورد... ۴۵ روز ديگه كاپه ۲ بزرگساله....۱۰ روز ديگه هم گفتن كاپه ۱ جوانانه....اصلا حوصله ندارم .اينا هم همش دارن مسابقه ميزارن..... اره يادش بخير... دلم خيلي براش تنگ شده اون مي گفت من مي تونم به جاهايه خيلي بالايي برسم....ولي الان..... وقتي انزلي پارو ميزدم ياده اردويي كه انزلي برگزار شد افتادم رالفم بود ..... يادش بخير......... كامي دوست خوبم ....(وااااااااااااااااااااااااااي حديث.......) مي دونم زياد سختي كشيدي ولي بجنگ و مي دونم تو موفق ميشي.......دوست دارم دوستم..... نعيمه جونم....دلم واسه اون روزاي خوبي كه با بچه ها تو اردو داشتيم تنگ شده.....بعضي از آدما چه قدر بي چشمو رو هستن........هرجا هستي خوش باشي و بدون جوجو خيلي دوست داره..... راستي سونيا جونم مرسي كه به وبلاگم سر مي زني...... خداي خوبم.....كمكم كن بتونم به راهم ادامه بدم............ فعلا برم يه كم به كارام برسم....... مگ مگ......زود ميام.....![]()
![]()
همه مي گفتن ۴ نفرهء ما اول ميشه....ولي با صدم ثانيه تهران اول شد....![]()
![]()
![]()
![]()

.اون روزا كه كناره هم پارو مي زديم....چه روزايه خوبي بود...در كناره مربيه خوبم رالف....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:3 توسط سروناز
|

به نام خدا...........
سلام..........می خوام بازم بنویسم......
۱ هفته ایی رفته بودم انزلی که مثلا اونجا تمرین کنم.....مجبور شدم به خاطره یکی از امتحانام که مونده بود و هماهنگم بود ۳۱ برگردم........الان خونم...........نمی تونم پارو بزنم.....هوا گرمه...دریا خرابه.......
می خواستم برم دوباره انزلی تمرین کنم....نذاشتن......پدرم گذاشتا.......بعضیا نذاشتن.........باشه منم حرفی ندارم...ولی اگه خط بخورم......دیگه پارو نمی زنم....ومی سپارمشون به خدا..............![]()
خیلی دلم گرفته من اینجا رو دوست ندارم تو این شهر دوستی ندارم یه دونه الهامه....که اونم چند روز دیگه کنکور داره.....دعا کنید قبول بشه.....
دلم می خواد برم انزلی.چرا نمی زارن....
خوب بگذریم.....
راستی مربی آلمانی آقای شفر برگشت....قراره جوانانم زیره نظره اون کار کنن.خیلی خوبه چون من یانوشو دوست نداشتم......
کاش رالف برمی گشت.........
قراره اردومون ۱ مرداد اردبیل باشه.....۲۴ تیرم قهرمان کشوری هست واسه بزرگسال.چون نفر نداریم منم که جوانانم باید پارو بزنم.....اگه این قهرمان کشوری نبود من انزلی بودم.....................
شانس ندارم دیگه......تمام اون انگیزه هایی که واسه قایقرانی داشتمو ازم گرفتن.......دیگه هیچ انگیزه ایی ندارم....
خدایا کمکم کن بتونم به راهم ادامه بدم.....خدایا کمکم کن با نامردا کنار بیام و نذارم اذیتم کنن..............خدایا مثله اون موقع ها پشتم باش............پیشم باش...........کمکم کن...........واسه همیشه.............تا همیشه.................
خدایا اگه کمکم نکنی من چه طوری بینه این آدما طاقت بیارم...........![]()
فعلا من برم............مگ مگ![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 9:32 توسط سروناز
|
