به نام خدا
سلام....فقط برام دعا کنید..
..فردا حرکت می کنیم به سمت تهران.....![]()
خیلی می ترسم......![]()
خداحافظ....![]()
......
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 22:11 توسط سروناز
|

به نام خدا
سستمو مستم....از همه کس خستم...... به آرومی رفتم یه گوشه نشستم..... بی صدا گریستم به جادهءتاریکه غمهام پیوستم..... وجود دارم هستم.....اما اون بالا تو ارتفاع پستم..... درهایه عشقمو کوبیدمو بستم...... بازیارو باختم......سوختمو ساختم.... حقیقتو یافتم........ . . . سلام.... همه میگن نگرانیت چیه هزارتا چیزه دیگه....... خدایا هیچ کدومشون نمی گن خدایا برام دعا کنید زیاد........ مگ مگ......![]()
![]()
...بی صدا شکستم.....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

....تو انتخابی....تو حتی اگه تستم ندی انتخابی......میگن بابا تو قهرمان آسیایی..
...تو مدال طلا داری.....تو نفر اول جوانانی.....تو یه اردو بمونی دوباره میشی همون سروناز قبلی.....![]()
......واسه سروناز سخته.....که نفره آخر انتخاب بشه......
حتی اگه بازم با یک اردو دوباره بشم نفر اول.....برام سخته.....نمی خواااااااااااااااام........![]()
کمکم کن....بازم از همون نیروهایی می خوام که همیشه ته خط میدادی............خدایا فقط تومی تونی به من کمک کنی.........![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 9:33 توسط سروناز
|

به نام خدا
کاش منگل بودمو هیچی حالیم نبود. بمیرد روزگار با خاطراتش............ خدایا........
....دیگه هیچ کس ازت انتظار نداشت......خودت بودیو خودت.....![]()

![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 9:55 توسط سروناز
|

به نام خدا
سلام.... چیزی به مسابقات نمونده.....فقط ۶ روز......خدایا.....همون حسه همیشگی رو دارم.....همونی که گمش کرده بودم.......خدایا.....می دونم اگه تو بخوای همون نیرو رو بهم می دی....اگه نه .....هر چی تو بخوای صلاحه منه........ این روزایه آخر که تمرینات خیلی مهمه.....شیلات جایی که ما واسه تمرین میرفتیم....به خاطر صید میگو دیگه رامون نمی دن.......
اينم ۴ نفرمون......بچه ها دارن تمام تلاش خودشونو مي كنن......خدايا كمكمون كن......

اينم يكي از ارنجايه ۲ نفرمون....بچه ها از گرما فرا مي كنن.....با تاريكي چي كار كنن.....دريا وقتي هوا تاريك ميشه ترسناكه مخصوصا وقتي چپ كني....

این عکسا هم من گرفتم.....دستم درد نکنه....
فعلا مگ مگ.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 11:59 توسط سروناز
|

به نام خدا مي خوام چند تا عكسه خوشگل بذارم......... اينم عكسه رالف.....مربيه خوبم....دلم برات تنگ شده اين عكسو وقتي گرفتم اول نمي خنديد گفت:هروقت تونستي ۱۰ تا بارفيكس بري اون وقت مي خندم......ولي من خندوندمش..... اينم شفر مربيه بزرگساله.....شفر هنوز ايرانه......هر روز بعد از بدن سازي به بازوم نگاه مي كرد بعد چشمك مي زد مي گفت بايد اندازهءبازويه من بشه..... اوه.....اينم اون رنجري كه بچه ها به زور منو بردن.... اينم عكسه مالزي كه ما اول شديم...من نفره ۴ هستم واسه همين تو عكس نيستم.....ولي اون لحظه بود كه سرمو بالا آوردمو خدا رو شكر كردم....خوشحاليه دوستم غزاله....پاروشو بالا آورده.....انگار درسا هم از خوشالي پاروشو مي زنه تو سره غزاله..... خوب اينارو داشته باشين تا بعد..... فعلا مگ مگ....... ![]()

....كاش از ايران نمي رفتي........![]()
![]()

![]()
![]()

چه شبه خوبي بود......![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 21:54 توسط سروناز
|
