تبليغاتX
قايقران كوچولو

قايقران كوچولو

اينجا فقط خاطرات خوب گذشته مونده

به نام خدا

سلام.....ببخشید یه مدتی نبودم....بعد از مسابقات رفتم انزلی.......خیلی خوش گذشت....جاتون خالی بود....

شبی که می خواستم بیام همه ناراحت بودن....حتی خوده منم نتونستم جلوی اشکامو بگیرم.....

انقدر به زندگی تو انزلی عادت کرده بودم که واقعا دلم نمی خواست برگردم.....ولی هم دلم واسه خانوادم تنگ شده بود هم مدرسه شروع داره میشه......

اونجا با بچه هایه خوبه انزلی تمرین می کردم....چه محیط آرومی........خدایا چه آرامشی....وقتی تو مرداب پارو میزدم کلی عشق می کردم......

ولی حیف تموم شد.....من الان اینجام.....تنها....

 مسابقات کاپه ۱ جوانان.....

تمام مدت که بوشهر تمرین می کردم به گفتهء سر مربیم ۵۰۰ متر وسرعتی کار کردم.....

تا اینکه یه روز قبل از مسابقه یکی از بچه ها خبر آورد که سروناز یه چیزی می گم عصبانی نشو...گفتم نه بگو....گفت من فهمیدم که ارنج دادن که تو ۱۰۰۰ متر بزنی......

وااااااااااااااااااااااای تمام آسمون رو سرم خراب شد.....گفتم من همش ۵۰۰ تمرین کردم الان واسه ۱۰۰۰ کم می یارم....بغض کردم و جدا از تیم شروع کردم به راه رفتن.....زنگ زدم به بابام گفتم بابایی میبینی دارن با من چی میکنن.......گفتم من اصلا پارو نمیزنم...بابام آرومم کرد وگفت صبر کن تا از زبونه مربیت بشنوی.....

صبر کردم....منتظر بودم ارنجو اعلام کنن که بزنم به سیم آخر......

بله.....درست بود بدونه اینکه به من بگن ارنجو عوض کرده بودن.....اشکم در اومد .....گفتم آخه چرا....شما میدونید این مسابقات واسه من مهمه این انتخابیه منه....

دیگه هیچی نگفتم...ولی فهمیدم کسایی که می گفتن سروناز ما تو رو خیلی دوست داریمو تو کوچولویه مایی و تمام جلبک بازیاشون ظاهری بود.....

انقدر گریه کردم که بچه هایه تیم دلشون به حاله من می سوخت....

غروب بابام زنگ زد فهمید روحیهء خوبی ندارم.....کلی باهام حرف زد که تو می تونی من می دونمو از این حرفا که گوشیرو داد به یه کی که خوب آرومم کرد چون اون می دونه که من چه جوری آروم میشم...خلاصه همه می خواستن آرومم کنن.......

شبی که من فرداش مسابقه داشتم....به جایه اینکه زود بخوابم تا ۱۲ شب داشتم گریه می کردم.....

ولی از اونجایی که خدایه منم خداست.........واز اونجایی که خدا همیشه کمکم کرده....

صبح بنا به دلایلی فهمیدم ارنج عوض شد.....ولی نه به خاطر حرفا و گریه هایه من.......بماند.....

ولی تو ۵۰۰ متر دوم شد....کسی که اول شد درسا کفیلی واسه تیم تهران...ویکی از اون ۴ نفریه که الان تو بزرگساله....یعنی تمریناته تیم ملی رو داشته نه مثله من.....

ولی هم خودم راضی بودم هم بقیه......

۴ نفرمونم که چپ کرد......آخه هماهنگ نبودیم.....من نفر ۴ نشسته بودم وغزال نفر اول.....خیلی سخت بود من با اون هماهنگ کنم.....نفر جلویه من که همش کفه می گرفت.....خلاصه ۱۵۰ مترآخر چپ کردیم.....خیلی بد بود.....

.

خب بگذریم این از مسابقه......ولی باید بگم بچه هایه بوشهر خیلی خوبن.....

اشكامو تو درياچه ريختم.....

خلاصه......

دفعهء ديگه مي يام از شاديام....و شيطونيام.....مي نويسم....

فردا بعد از ۲ سال اول مهر ميرم مدرسه......

فعلا مگ مگ.....

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 11:57 توسط سروناز |

به نام خدا

سلام....ببخشید من این چند وقت نبودم.....

الان انزلیم....خیلی خوش می گذره...اینجا تمرین میکنم.....

راستی مسابقه هم تونستم مسافت ۵۰۰ مترو دوم بشم......خیلی خوبه کسی که اول شد نفره دوم بزرگساله ایران هستش......

ولی خدارو شکر.....

فعلا مگ مگ....

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 12:42 توسط سروناز |