دوباره دقيقه هارو كندو آهسته ميبينم...
دوباره چشم خدا رو....
رو خودم بسته ميبينم........
تا دلم آروم بگيره سر به كوچه ها مي ذارم....
رو به آدما مي خندم.....
تو سياهيا مي بارم....
توي يك جادهء برفي پي انتها مي گردم.....
توي اين رويايه آبي هنوزم اسير دردم......
آخه دنيا تو چشام رنگشو باخته....
آخه يك جنس غريبه....آسمونه منو ساخته.....
برده رنگ انتظارو بارونه چشماي خستم....
دوباره دقيقه ها رو كندو آهسته مي بينم....
.
.
.
ديگه به آخر رسيد.........گذاشتم كنار............
دلم براي تمام دوران هاي خوبم تنگ ميشه.....دلم براي سختي هاييم كه كشيدم تنگ ميشه.....
دلم براي نامردياتون تنگ ميشه......
دلم براي خودم مي سوزه كه به خاطر بي برنامه گياتون .....الان من به اين نقطه رسيدم.........
ديگه گذاشتمت كنار....
اين طبيعي هست كه بعد از 6 ماه وضعيتم اين باشه......
دلم واسه روزايي تنگ ميشه...كه مي شستم تو قايق موتوري وسط دريا.....با حسرت به دريا نگاه مي كردم.....كه كاش منم يه جا بود كه آبش صاف باشه....اينقدر موج نباشه....يكي بالا سرم باشه كه .......
كي جوابگو هست الان.....
هيشكي.....الان همه ميرن كنار........
خيلي تلاش كردم كه دوباره همه چيو از سر بگيرم.....ولي ديدم نمي شه......
.
.
.
برام دعا كنيد...............
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 18:41 توسط سروناز
|

به نام خدا... رود خونه ها....رود خونه ها..منم می خوام راهی بشم..... برم به دریا برسم ماهی بشم....ماهی بشم... دلم می خواد اونجا برم که همه دنیا آب باشه..... تا نرسه دستی به من... دلم می خواد دورو برم هزار تا گرداب باشه....هزار تا گرداب باشه... برم به دریا برسم ماهی بشم...ماهی بشم... رود خونه ها...رود خونه ها منم می خوام راهی بشم...... من دیگه سرنوشتمو به دست فردا نمی دم.... لحظه به لحظه دلمو به ارزو ها نمی دم ....می خوام غبار تنمو پاک کنم... خاطره هایه خاکی مو....خواب کنم....خواب کنم... غصهء دل کندنمو موجایه دریا می دونن....موجایه دریا می دونن.... شکستن بغض منو فقط حبابا می دونن.... رود خونه ها...رود خونه ها...منم می خوام راهی بشم....
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 23:15 توسط سروناز
|

به نام خدا خواهي صادقانه بگويم... تمام شد ! شكست .... نه ....نه... سكوتم نه ! دلم ! و له شد ... احساسم! نه نفسم تمام نشده اين منم كه وداع مي كنم با تو ... با تنهايي خود ! كوله بارم پر شد از نبودنت ! سفر ....! چه زيبا....!!! ..............![]()
![]()
فعلا....
+
نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 10:37 توسط سروناز
|

به نام خدا
مشترکه گرامی به علت بدهی نمی تونی زنگ بزنی و اس ام اس بدی....![]()
لعنتی دهنتو ببند
....دستمو می کنم تو گوشی و خفت می کنما.......![]()
.
.
.

رفیق من سنگ صبور غمها به دیدنم بیا که خیلی تنهام...........![]()
فعلا..................................................................................................................................
+
نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 22:49 توسط سروناز
|

به نام خدا.....
می خوام بنویسم....ولی از کجا شروع کنم.... مثله خیلی از آدما....تنهام......آره تنهام... انقدر تنهام....که احساس می کنم این تنهایی گلومو گرفته داره خفم می کنه..... ولم کن لعنتی دارم خفه میشم...... غمگينم،غمگين تر از هميشه....دلتنگم،دلتنگ تر از هميشه..... خيلي خسته ام،خسته تر از هميشه..... به قول سونیا:خدایا همه هستیم را گرفتی/همه هستیم را تو یک جا گرفتی..... خدایا داری امتحانم می کنی؟/؟/؟/؟/؟/؟/ کلی حرف تو دلم مونده.... ولی نمی دونم چرا امشب با اینکه دلم می خواد بنویسم کلمات با هم دیگه یکی نمی شن....... کاش الان یه قایق داشتم یه پارو می رفتم تو مرداب انزلی پارو می زدم.....کاش بارونم می بارید تا کسی اشکامو نبینه....... ............................................................ .............................................................. دل هیشکی مثل من غم نداره مثله من غربت و ماتم نداره..... خدیا........می شنوی دارم صدات می زنم....... همیشه می شکنم....خورد میشم....ولی می خندم خدایا می دونی چی ازت می خوام.......تنهام نذار..... یادمه وقتی تو اردو بودم...دلم می گرفت....یا کسی بهم زور می گفت همیشه تنها بودمو تنها.......ولی خدا رو داشتم..... یادمه واسه اینکه به حقم برسم....خفه میشدم برام دعا کنید....حال خوشی ندارم......اون روزا که یادم می یاد میریزم بهم........... فعلا....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
......................................................................
.....................................................![]()
....واسه همینه که همه فکر می کنن من خیلی خوشم.....![]()
......یا حقمو ازم می گرفتن...شبا میرفتم زیر پتو انقدر گریه می کردم
.....آخه نمی خواستم کسی اشکامو ببینه...می ترسیدم بهشون بر بخوره.....![]()
.....وگرنه اگه بهش برمی خورد.وقتی من تو ۴ نفره میشستم قایقو می لرزوند.....بعد همه فکر می کردن منم.....سکوت می کردم چون حرف زدنم فایده نداشت.......ولی خدا با من بود.......
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 21:34 توسط سروناز
|
