تبليغاتX
قايقران كوچولو

قايقران كوچولو

اينجا فقط خاطرات خوب گذشته مونده

به نام خدا

آخر جاده

 اينجا كجاست؟

  آخرخط...

  راست ميگي؟

   آره راست ميگم.

   قسم بخور!

   به خدا....

كه چي؟

هيچي واسه خنده.....

خدا تنهام گذاشته؟

نمي دونم.

خدايا ....

نمي خواي كمكم كني....

دلم شكست؟؟؟

نمي دونم...

نگاش كن ببين شكسته؟

نمي دونم...فكر كنم.....

نه مطمئنم...........

................

...........

........

....

...

..

.

(اعصابم خورده.......خورده خورد......)

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 21:26 توسط سروناز |

به نام خدا

سلام

پسرای جوانان بوشهر امروز به سمت تهران حرکت می کنن(با مینی بوس)برای مسابقات کاپه ۲ .

امیدوارم دست پر برگردن به بوشهر....

ولی یه چیزی مربی خوبم باهاشون میره تهران خیلی بد شد آخه من با وجودش خیلی خوب تمرین میکنم وقتی آقای عباسی نمی یاد شیطون گولم میزنه نرم تمرین می کنم....

واسه همینم کلی سفارش کرد که ساچلی نکنه من رفتم تو بگیری بخوابیا صبحا گول شیطونو نخور پاشو برو تمرین.....کلی سفارش کرد.....

خدا کنه مقامای خوب بیارن.....

نفرات اعزامی:مجتبی.سلیم.رسول.میعاد.علی.پوریا.رضا...

براتون دعا می کنیم.....خدایا کمکشون کن.....

خوب تمرینات همچنان ادامه داره....دلم گرفته.....دیروز یکیو دیدم خیلی دلم می خواست برم طرفش ولی نمی شد.....

نمی دونم چرا انقدر می ترسم.....همه توقع دارن اول بشم....آخه چه طوری با ۴ هفته تمرین.....اونا ۶ ماه تمرینه مداوم داشتن....

خدایا می دونی که بازم به همون نیروهایی که ته خط بهم می دادی احتیاج دارم......کمکم کن خدا......باید خوب بزنم....به خاطر تمام سختيايي كه كشيدم.....به خاطر خيلي چيزا.....

براي بچه هاي تيم بوشهر دعا كنيد.....

فعلا مگ مگ

كاش بتونم....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 10:19 توسط سروناز |

به نام خدا

سلام....خوبید؟؟؟

 

من خوبم....فقط مچم داغونه...تمرینات همچنان داره پیش میره....

توجه توجه: این آهنگو فقط به یاد روزایی که تو اردو بودم....نعیمه جونم....بالای دریاچه....خوابگاه....مسخره بازی یامون.....خنده هامون....گریه هامون......خلاصه به عشق اون روزا گذاشتم......

می خوام یکی از سوتیایی که در اون دوران منو دوستم دادیم رو تعریف کنم....

یکی از اردوهایی که ما در هتل المپیک ساکن بودیم منو دوستم از صبح که از خواب پا میشدیم شروع می کردیم به خوندن....(البته در دست شویی هتل) آخه دست شوییش خیلی راحت بود کلی کیف می کردیم......

بالای این دستشویی یه راه هوا بود ......(همه چی سر این راه هوا بودا)

ما بی خبر از همه جا.....هر حرفی داشتیم تو دست شویی می زدیم....کتک کاریامون ......حرفای بدمون .....تیکه هامون......خنده هامون....شعر خوندنامون با این صداهای قشنگمون......خلاصه فقط اونجا نمی خوابیدیم....

اتاق کناری ما ۲ تا پسر ساکن بودن که ما نفهمیدیم اینا چه تیمی هستن......یعنی مهم نبود اصلا...

هر روز وقتی از تمرین می یومدیم اونا تیکه های مارو با صدای بلند تکرار می کردن......

اولش بی توجه از کنارشون رد می شدیم......

بعد از چند روز به دوستم گفتم.....ببین اینا چه قدر مثله ما حرف می زنن........

گذشت تا یه روز در دست شویی به سر می بردم......که شنیدم صدایه یه پسر داره می یاد از همون راه هوا......می گفت:محسن می دونستی هر ۲ تا اتاق راه هواشون به هم ربط داره......

نامرد مثلا به در گفت که دیوار بشنوه.....

خلاصه ما که فهمیدیم موضوع چیه......اولش کلی تو سر خودمون زدیم......بعدش به خودمون خندیدیم.....از فرداشم تو دست شوییمون کاملا با ادب با هم حرف می زدیم......

اینم به یاد اون روزا.....

خب ما بریم استراحت کنیم بعد از ظهر تمرین دارم.......

راستی دعا واسه تیم ما یادتون نره.....

فعلا مگ مگ.....

دونفرهء ماراتن 2 تا از پسراي خوب تيم ملي.......مسابقات غرب آسيا....

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 11:19 توسط سروناز |

به نام خدا

سلام....

دیشب از تهران اومدم....رفته بودم مراسم تجلیل ازقهرمانان ملی....همهء ورزشکارا بودن....۸۰۰ نفر...

خیلی خوش گذشت جای شما خالی....

آقای رییس جمهور یه قولایی به ورزشکارا دادن امیدوارم بهش عمل کنن.....با آقای رییس جمهور عکس گرفتیم ......خلاصه خوش گذشت....

وقتی رفتم دریاچه یه دفعه دلم گرفت......یاد خاطراتم با بچه ها افتادم....یاد سختیایی که کشیدم....یاد روزایی که از سرما دستام بی حس میشدن می دوییدم طرف نعیمه (سرپرستمون) دستامو می گرفت بین دستاش تا گرم بشن.....

چه روزایی گذشتن......

 اونجا شفر مربی آلمانی که مربی بزرگسالان هستشو دیدم فکر نمی کردم منو یادش باشه....ولی اومد پیشم و باهام شوخی کرد خیلی با مرام هست .........وقتی میبینمش یاد رالف می یوفتم......یه چیزایی شنیدم شاید رالف برگرده.....دعا کنید که برگرده......

بچه های تیم همه اومده بودن چه قدر از دیدنشون خوشحال شدم.........وقتی دریاچه رو دیدم تازه فهمیدم که چه قدر دلم برای اون روزا تنگ شده.....

اونجا مربیم آقا هرمز هم دیدم کلی باهان حرف زد.....خیلی بهم روحیه داد....

دلم گرفته نمی دونم چرا؟؟؟/؟؟؟؟؟

مربیم می گه چنته بریز باز میشه.....

الانم که تمرین به دلیل خراب بودن دریا تعطیل شد...........آخه به کی بگم که این دریا همش خرابه....

خوب برم......فعلا مگ مگ

(دلم تنگ شده آخه.............) 

سه برابر قايقراناي ايرانه

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 15:55 توسط سروناز |

به نام خدا

ديگه خسته شدم....

از اين همه تكرار خسته شدم از اين گردش يكنواخت شب و روز، بيدار شدن و خوابيدن ،از خونه رفتن و به خونه اومدن، سلام هايي كه بوي كهنگي ميدن ،چراغ هايي كه به رنگ نا اميدي اند، نگاههاي بي رمق ،لبخندهايي كه به بن بست مي روند و آبهايي كه طعم سراب دارن

از اين همه تكرار دلم گرفته دفترهاي تكراري ،نفس هاي تكراري، شوق هاي تكراري ،گريه هاي تكراري ،خشم هاو مهرهاو شادي هاو غمهاي تكراري همه چی تکراری.....

اي ساعت هاي پر شتاب مرا كجا ميبريد؟.........

چه خبر بكري برام داريد؟........

تا كجا بايد با شما بيام ؟........

نمی خوام بیام.....

بسته دیگه.....

خسته ام بگذاريد دلم را در گوشهء آسماني ديگر بياويزم رهایم کنید......

.

.

.

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 23:57 توسط سروناز |