تبليغاتX
قايقران كوچولو

قايقران كوچولو

اينجا فقط خاطرات خوب گذشته مونده

به نام خدا

سلام....میگن امشب شب یلداست....

اصلا خوش حال نیستم.....دلم گرفته آخه........

امروز رفتم سر تمرین مربی جونمو دیدم...دلم خیلی براش تنگ شده بود......

این روزا خیلی تنهام................

.

.

.

 

چه قدر ثانیه ها نامردند......

گفته بودند برمیگردند ....برنگشتند....

و از رفتنشان عقربه ها بی جهت میگردند.......

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 16:54 توسط سروناز |

به نام خدا

سلام

و امشب بازم دلم گرفت........

این روزا چه قدر برام غریب هستن.......

این روزا چه قدر سخت می گذرن.....

بازم رفتم تو دپرسی.....

مگ مگ

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 21:30 توسط سروناز |

به نام خدا

سیلام بچه ها

خوبید؟؟؟

من که خوب شدم.....

اوخیش خسته شدم بودما

دیگه دوست ندارم مریض بشم....

با اینکه تقریبا خوب شدم آقای مربی گفت: از شنبه بیا سر تمرین....می دونم دیگه دوسم نداره.

همشم زیر سر این سیمای نامرد....جلبک جای منو گرفتی نه؟؟؟می کشمت سیما حالا تو هی از پشت تلفن بخند.....حالتو میگیرم.....

اصلا شیطونه میگه دیگه تمرین نرو....(نه میرم شیطونه چرتو پرت میگه)ولی با همه قهرم مخصوصا آقای مربی.

آقا من دیگه درس نمی خونم.....بگو چرا؟؟؟

به خاطر اینکه دیشب با این حالم نشستم این همه درس خوندم آقای معلم تشریف نیاوردن...مدرسه هم مارو تعطیل کرد....منم پاشدم اومدم خونه پای کامپیوتر..........بچه ها رفتن بیرون ولی من نرفتم می تونستم برما حسش نبود نه بچه مثبت هستم تنها جایی نمی رم.....

.

.

.

دلم به چیزی خوش نیست..................                       ......دلت وقتی باهام نیست...........

دل تو دلم نیست.....................                                         دلت وقتی باهام نیست..........

اگه رقیبی دارم بهم بگو بدونم........                                   یا از ما بهترونه یا با تو جفتو جوره...

نگو این خبرا نیست.................                                  دلت وقتی باهام نیست............

                                       ...........دلت وقتی باهام نیست.........

راجع به این شعر بالایی هم بگم که شعرش خیلی قشنگه........مخصوصا ریتمش........

فعلا که منو سیمارو دیوونه کرده کلا داریم با این آهنگ می ترکونیم زندگیرو......

خوب فعلا مگ مگ....

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 10:48 توسط سروناز |

به نام خدا

سلام...

بعضي اوقات بعضي از اين شعرايي كه خواننده ها مي خونن به آدم يه حسو حال عجيبي مي دن....

مثلا وقتي من شعراي آرش گوش مي دم يا مثلا خواننده هاي خارجي مثل شكيرا يا آوريل يا تاتو و مخصوصا شعراي رپ بابام از من ميپرسه ساچلي وژدانن نه تو به من بگو چي از اين شعرا مي فهمي؟؟؟

و بازم بابايي ميگه شعراي زمان مارو گوش كن آدم كيف مي كنه چون واقعا قشنگ هستن...

اونجاست كه من كم مي يارم و مي گم نه بابا نگاه كن من به ريتم آهنگا توجه ميكنم به اين چيزايي كه خواننده ها مي خونن توجه نمي كنم فقط به آهنگشون گوش مي دم.....

مثلا زماني كه اعصاب ندارم آوريل گوش ميدم با تاتو....و زماني كه دلم گرفته بعضي از آهنگاي شكيرا +بعضي از آهنگاي رپ+محسن چاووشي .

زمانيم كه اوضاع روبه راه هستو من اعصاب دارم آرش يا تك آهنگاي شادي كه خوشم مي ياد گوش ميدم.....

خلاصه زماني كه بابايي مي خواد بياد دنبال منو از تمرين بياره خونه (البته بعضي روزا كه خيلي خستم و گشنه هستم زنگ مي زنم بابام مياد...بابا هم اگه كار داشته باشه ماشين آقاي مربيم هست منو سيما قبل از اينكه خودش سوار شه ما سوار شديم)

داشتم ميگفتم كجا بودم؟؟؟

آهان....بابام اگه بياد دنبالم خودش ديگه قبلش آهنگو عوض ميكنه وگرنه تا خونه من انقدر آهنگارو عوض مي كنم اعصاب همرو خورد ميكنم......بيچاره سيما تا مي ياد تو حس بره من از آيينه بغل نگاه ميكنم بعد آهنگو عوض ميكنم....

و يه زمانيم هست كه دل از همهء اطرافيانم مي برم ودلم تنها به يك نفر ميدم.......يه نفر كه خيلي جاها حسش كردم ....

اولش نمي شناختمش تا اون پارسال ماه محرم كه انزلي بودم يه شب داشتيم با نعيمه دعا مي خونديم.....با تمام وجودم بهش نزديك شدم.....و اونجا بود كه شناختمش .....

نمي دونم بايد چه طوري بگم....شايد خيليا حرفمو نفهمن...فقط مي خوام بگم خيلي جاها كمكم كرد....و ديوونه وار دوسش دارم.......وقتي به عكسش نگاه ميكنم يه جوري مي رم تو يه دنياي ديگه......

.

.

.

تو كه عباس مني همه احساس مني بگو چي صدات كنم....

تو كه مولاي مني همه دنياي مني بي تو من چي كار كنم....

يا ابوفاضل تو كه المداري يا ابوفاضل دواي دردايي.....

يا ابوفاضل تو سينه غم دارم واسه شفاي دل نگاتو كم دارم

مي سوزه قلب من عطش به لب دارم......

يا ابوفاضل تو شاه مردايي تو آخر عشقي شفاي دردايي.....

تو ماه پر نوره شباي يلدايي.....

فقط خواستم بگم چند روزه اون حسو حال اون موقع هارو دارم دلم مي خواست انزلي بودم فقط همين...

کاش بتونم امسال ماه محرم برم انزلی خدایا کمکم کن آخه خدایی اونجا یه صفایی داره که من هیجا ندیدم....

مگ مگ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 20:45 توسط سروناز |

به نام خدا

سلام

پس چرا خوب نمی شم....حوصلم سر رفت....این قرصا هم که همش خواب آورن...تا اثرشون داره کم میشه دارم یه کم به خودم می یام باید نوبت بعدی قرصارو بخورم...ونیم ساعت بعد گیجم....این ۳ روز انقدر خوابیدم که از خواب دیگه بدم می یاد......

راستی بچه های قایقرانی بوشهر که رفته بودن دوحه(رضا رییسی و الهه خورزمی)امروز برگشتن به بوشهر...

من نتونستم برم فرودگاه آخه اصلا نمی تونم از جام تکون بخورم خیلی دلم می خواست برم.....

چه قدر از مریضی بدم می یاد......

راستی یه چیز دیگه جمعه دو تا مربی از تیم ملی قایقرانی اومده بودن استعداد یابی واسه رشتهء رویینگ  یکیشون آلمانی بود...جالبه که بچه هایی که خیلی قد بلند بودن انتخاب میکردن...ملاکشون قد بلند هست....یعنی هر کی قدش مورد نظر اونا بود می یاد تو اردوهای ملی و ......(به همین سادگی...)

ما بچه های کایاکم تصمیم گرفتیم جمعه صبح بریم پایگاه قهرمانی یه کمی خوف بندازیم....

جالبه ما ها اولین کسایی بودیم که اونجا بودیم....کم کم سرو کلهء خانمهای قد بلند پیدا شد....

 ماها شاخ در آوردیم آخه همشون بیش از اندازه ظریف بودن....و می گفتن ما تا حالا ورزش نکردیم...

خلاصه ما هم موقعیتو مناسب دیدیم شروع کردیم به تبلیغ کردن که آره بیاید رشته ء کایاک....

فاطی(قناری)هم میرفت رو سکو میگفت: قدم خوبه.......خلاصه اونجا رو ریختیم به هم و اومدیم خونه.....

سیما هم که میگفت: سروناز بگو منم هستم چرا منو نمی بینه ؟؟؟

تا اومد راجع به من نظر بده گفتم من کایاک زن هستم.....بیچاره خورد تو ذهنش گفت: بله شما واسه کایاک خوبی

نمی دونم کی رفته به گوش مربی جونم رسونده که سروناز می خواسته بره رویینگ....

من اگه انتخابم میشدم نمی رفتم....چون خیلی واسه این رشتم زحمت کشیدم و نصفی از راهشو رفتم

حالا برم یه کاریرو از اول شروع کنم.....

هیچ رشته ایی واسه من هیجان کایاکو نداره......

آقای مربی اس ام اس داد: رشتهء جدیدو تبریک می گم....

بله.....حالا بیا اینو درست کن....

منم اس ام اس دادم ما فقط رفته بودیم خوف بندازیم....

خوب زیاد حرف زدم اگه چرتو پرت نوشتم بذارید رو حساب اون قرصایی که دارم می خورم.....

خدایا همهء مریضارو شفا بده....منم اگه میشه خوب کن....

فعلا مگ مگ..

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 19:20 توسط سروناز |