به نام خدا
سلام.... دیگه باید از اینجا خداحافظی کنم.... وقت رفتن از اینجا رسیده....دلم برای اینجا تنگ میشه..... از این به بعد به اینجا سر بزنید.....قایقران کوچولو
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 22:29 توسط سروناز
|

به نام خدا روز آخر.... خسته ام من!... خسته از این زندگی!.... خسته از این روزهای پر ملال!.... بال می گیرد کلاغ روح من تا کنار دشت سبز بی بلال!..... (رفیق هنوز منو نشناختی.......) سلام... خوبید؟؟ امروز صبح بعد از ۶ ماه تونستیم بریم بدن سازی.....خیلی وحشتناک بود....چون تمام بدن درد می گرفت..... من دوستمو تشویق می کردم ماشالله باتلاق...اونم منو..... فقط یه دونه بارفیکس تونستم برم.... دیشب شب بدی بود.....تا صبح بیدار بودم......خوابم نمی برد.... هر بار می خوام با خودم تصمیم بگیرم که اگه برم اردو می تونم موفق بشم....یه چیزی تو دلم میگه اگه نتونی چی یکی یه چسب بده من این صدای درون وجودمو خفه کنم....... راستی به زودی تغییر مکان میدم..... یه جای دیگه میخوام بنویسم....... یه خونهء جدید...... ولی باید صبر کنم تا یه چیزاییش درست بشه....... راستی فردا شب(جمعه)ساعت ۹ شبکه بوشهر رو نگاه کنین مصاحبهء آقای رییسی حتما ببینید....... مگ مگ




![]()




.....همش دو دلم میکنه
.....نمی تونم تصمیم بگیرم حتی نمی تونم به خودم امیدواری بدم....

![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 10:1 توسط سروناز
|

به نام خدا سلام... بد جور تو فکرم.....این روزا داره واسم سخت می گذره..... نمی تونم حرفمو به کسی بزنم...... ...... آخه کی گوش میده.............. تو هم که ....... خدایا کمکم کن.....از این دوراهی در بیام....... هزار تا دو راهی جلوم هست......جرات ندارم از جام تکون بخورم...... خسته از روزای تکراری.....هر روز مثله دیروز(دینگ دینگ)... نمی تونم تصمیم بگیرم.....دیگه از تصمیم گرفتن می ترسم..... .... اینم به یاد تو مهربانی که از بین ما رفتی.....سرپرست اردهای ملی ما بود...یه مرد مهربون.... یادش بخیر.....وقتی شنیدم....دلم گرفت......(آقای ساقی شب الان از بین ما رفتی ولی خیلی دوست داشتیم....همهء ما بچه ها دلمون براتون تنگ میشه.....) آسمون بغضتو بشکن....اون دیگه بر نمی گرده...نفسای گرمش امشب هم نفس با خاک سرده.....
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 18:40 توسط سروناز
|

به نام خدا شروع ميكنيم يه زندگيه پر درد،از بچگي تا الان زندگي واسه مردن،فرقي نداره واست از همه چي بريدي،ولي تويي كه بازم فرصت مي خواي نميتوني چون آدماي دورو ورت بهت نميدن محلت...آدمايي كه مثل يه گرگ گشنه بالا سرت ميزنن خيمه.....تا تورو از پا در بيارنو بي اختيار بذارنت بين آسمونو زميني كه برات درست كرده يه خلاء..... سرنوشت تو واست اين جوري داره مي خوره ورق.....فقط ميتوني توي خونه بري راه بزني فرياد از دست همه...تنها اميدتم شده نا اميد كه اونم بود زندگيت..... ميشنيو مي شمري دقايقو لحظه ها رو منتظر ميشينيو ميبيني شايدارو چراهارو....ميگي زندگي شد اين...چشاتو بستی حس كردي توي فضا هستي..... از دنيا بريدي آدماي خودخواه دورو ورت كه كشتن تك تك اون آش...زده به سرت...... با قطره هاي بارونو اشك روزامون ميشه شروع.زندگيمون يه دروغ كه به هم ميگيم تويه اين سكوت.... كسي نيست بكنه غمو غصه رو از ذهنمون فراري...كسي نيست داغ دارا رو بده ياري هنگام سوگ واري....هيچ كس نميدونه هدفمون كجاست....شايد جايي دور تر از فرسنگ هاست.....آسمونم زير بار غصه داره ميشه خم....توي عمق وجوده همه ميشه ديد ديو پليدو به جاي آدمي...غصه هاي همه داره سر ميكشه به آسمون.... چه قدر صبر کنم.....چه قدر هیچی نگم.....تا کی....چرا دست از سر من بر نمی دارید....به چی دارید حسادت می کنید....بابا بسته دیگه.منم یه آدمی هستم مثل شما....ولی اینو مطمئنم از شما عاقل ترم..آخه چرا /؟؟؟؟من که با تمام وجود بهتون خوبی میکنم..... جالبه از قیافت می باره چشم دیدنه منو نداری......ولی می یای جلو تا سر از کارای من در بیاری.... وای دلم میخواد از این شهر برم.......دیگه به اینجام رسوندن... بیا سوالاتو بپرس خودم بهت میگم....... آقا من تمرین میخوام بعد می یومدم و دوباره بدن سازیمو انجام میدادم.....وای چه قدر دلم برای اون روزا تنگ شده.... خوب فعلا مگ مگ.....


....حالا شده شبو روز تمرین کنم...ولی تمرین میخوام
....با تمام سختیاش
....از اون تمرینایی که دستام خفن تاول می زد
....بعد در حین بارفیکس رفتن می ترکید بد میدیدم داره خون می یاد
بعد خودم می ترسیدم
نگاش نمی کردم...بعد می دوییدم تا آقای تورماجیان برام بتادین بزنه
....رالفم میگفت:باید مثل پسرا باشی.....



+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 14:52 توسط سروناز
|

به نام خداي خوبم پرچم كمك داور سرنوشت مدتهاست به علامت در آفسايد ماندن شاديهايم بالاست..... شنيدم كه تكل از پشت كارت قرمز دارد،نمي دانم آن زماني كه سرنوشت به تنها بخش باقي مانده از آرزوهاي من پشت پا زد،داورها كجا بودند؟؟؟ هيچ كس حتي كارت زرد نشانش نداد،چرا هيچ داوري خطاهاي سرنوشت را نمي بيند؟؟؟؟؟؟ اين را خدا مي داند و سرنوشتي كه نمي شود از سر نوشت... به قول سهراب زندگي رسم خوشاينديست،من مي گويم زندگي رسم خوشايندي نيست....زندگي اجبار است لاجرم بايد زيست...... سلام رفقا.....خوبيد؟؟؟ روزا همين طوري دارن مي گذرن....پشت سر هم....چه قدر با سرعت دارن از كنارم مي گذرن....ديروز رفتم سر تمرين....بعد از 4 هفته....اولين كاري كه كردم رفتم پيش قايقم....با اينكه 4 هفته بود نرفته بودم سر تمرين صندلي و فشار پام براي اولين بار بود كه در نبودم كسي بهشون دست نزده بود.....يه دست رو قايقم كشيدم ذره هاي نمكو حس كردم........ رفتيم تو آب سيما داد زد باتلاق بيا داشتم ميگفتم از سيما جلو افتادم رفتم تو فكر همين طوري پارو مي زدم با خودم حرف مي زدم....خوش بختانه جايي كه تمرين ميكنيم هيچ كس نيست و خيلي آرومه.....هرچي داد بزني هيچ كي نيست بشنوه....هرچي عشقم كشيد به اون نامردا كه تمرينامونو اين طوري كردن بدو بيراه گفتم....برگشتم پشتمو نگاه كردم...ديدم سيما انقدر عقب مونده كه فقط يه نقطه مي بينمش موقع برگشت باد مي رفت به داخل رو سريم نفوذ ميكرد آخه شل بسته بودمش فعلا هیچ کس نتونسته برای تمرین ما کاری کنه....حالا ما دخترا با پسرا قرار یه کارایی کنیم خدا کنه نتیجه بده برامون دعا کنید....... مگ مگ ![]()
![]()






......جيغ زدم واي تعادل ندارم
....كارم از باتلاقي هم گذشته.........خلاصه رسيدم به سيما و فاطي.....سيما گفت:بزن برو ديگه مي خوام برات شاخ بشم
......گفتم:نه بابا....شروع كردم به زدن با يه ريتمه نرم....شانس آوردم كسي اونجا نبود تكنيكمو ببينه چون تكنيكم افتضاح شده
....كلي تو اردو زحمت كشيده بودم تا تكنيكمو درست كنم.....يادش بخير مربي خوبم(رالف)با دوچرخش دور درياچه دور مي زد هر جا به من ميرسيد به زور با لحجهء فارسي داد ميزد ساچلي دست بالا هميشه خندم ميگرفت
آخه خيلي خنده دار تلفظ ميكرد خوب آلماني بود ديگه....حرف (س)رو نمي تونست خوب بگه.......
......داد زدم باتلاق بيا......![]()
....بعد باد تو گوشم زوزه مي كشيد
.....بعد از چند دقيقه وااااااي گوشم
.....درد گرفت
.....وقتي رفتم بالا خواستم به آقاي مربي بگم....بد نگفتم آخه ميدونستم دعوام ميكنه ميگه روسريتو محكم ببند تا باد نره يا اينكه كلاه بذار.....پس نگفتم..........![]()

.......حالا باید با نقشه بریم جلو ما خودمون باید دست به کار بشیم......


+
نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 14:57 توسط سروناز
|
