به نام خدا جاده ي خوشبختي در دست تعميره ! دور بزن برگرد اين اسمش تقديره ...... یه زمانی خیلی سال پیش وقتی آدما ناراحت میشدن یه چیزی از گوشهء چشمشون مثل یه قطره می چکید احساس قشنگی بود ولی هیچکی اسمشو نمیدونست... بعدا همهء عاشقا جمع شدن اسم این قطره رو گذاشتن اشک اسم این احساس گریه...... ............ این روزا خیلی تلخم....آبجیم رفت تنهاتر شدم..... دیگه کسی نیست باهاش کل کل کنم یا سر به سرش بذارم.... تنها بودم تنهاتر شدم....... مگ مگ 
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 19:14 توسط سروناز
|

به نام خدا تک و تنها به راه می افتم.... و با حالت نا امیدی فکر می کنم. ناراحت می شم... از دست خودم عصبانی میشم و با سرعت می دوم...... . . . .![]()
![]()
و زندگی با همون سرعت منو به گوشه ای پرت میکنه....![]()
.......
يه هو دلم خواست دوباره اينجا بنويسم......
اینجا غربت اون موقع هامو داره.....خاطراتم اينجا بوده از اول.........
مجبورم پارو بزنم برای یه مسابقه ایی که اصلا ارزش نداره....
اما ازم خواستن...نمیتونم نه بیارم....مجبورم....![]()
امروز صبح رفتم تمرین....قایقو انداختم تو آب....پارومو ورداشتم.....رفتم وسط دریا....دریا خراب بود.....موجای خیلی بزرگ....اما نمی ترسیدم.....
قرار بود ۱۰۰۰ متر فشار بیارم....آماده....رو....![]()
چند روز بود دیگه نمی تونسم گریه کنم....اما تو این ۱۰۰۰ متر....از روز اولی که اومدم قایقرانی تا آخرین روز که کنار گذاشتم یادم اومد....صحنه به صحنه........
خدايا......اين واسم عذاب آور بود......كاش يه ضربه به سرم ميخورد كه باعث ميشد فراموشي بگيرمو همه چيزو فراموش كنم......![]()
ضربه های پارو رو محکم تر به آب میزدم.....پر از کینه و تنفر شدم
....حالت عجیبی بود....عصبی شدم....محکم تر زدم.......
شاید آب دردش گرفت.....![]()
همین طوری پارو زدم رفتم وسط دریا.....تنهای تنها....نفسم به سختی بالا می یومد.....
واستادم.....به دورو ورم نگاه کردم.....همه جا آب بود....موجای گنده که منو این ور اون ور می بردن.....
بغضم ترکید بالاخره اشکم در اومد......انقدر گریه کردمو با خدا حرف زدم.......![]()
قسم خوردم باید برای انتقام برگردم......
انتقام....وای
فقط به لحظهء انتقام فکر میکنم.....آهای مسئولین محترم برید پیگیری کنید دیگه....چرا ورزشکارتون باید از عشق به قایقرانی به تنفر برسه....روزی که برگردم باید جوابگو باشید.....امیدوارم زنده باشید.....
کودک درونم دیگه خسته شده.....از بس کنج دلم تنهایی نشستو گریه کرد.....هیچکی صداشو نشنید...صدای خورد شدنو شکستنش......
چه قدر دلم برای بازیامون....خنده هامون....تمرینامون....برای قایقم....برای از درو دیوار بالا رفتنامون تنگ شده......

دلم براي سونيا...پدر (دد)...جوجه خروس جونم تنگ شده....
مگ مگ....![]()
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 14:55 توسط سروناز
|
