به نام خدا ... سلام خوبید؟؟؟ منم خوبم...یعنی الان که دارم دوباره پارو میزنم خیلی بهترم...هر روز صبح منو دو تا رفیق دیگم میریم تمرین...آخه قراره که بریم مسابقه...مجموعه آزادی...دریاچه هر روز صبح که میریم تمرین...بهترین لحظه ها داره واسمون میگذره...همش در حال خندیدن هستیم و من دلم میگیره که دوباره این روزا تموم میشه دو روز پیش که سرونازو شقایق كاياك دونفره ميزدن....سكانشون خراب شد اونا هم چپ كردن منم مسخرشون كردم. قبل از تمرين كه بايد ۶ دور دوره زمين بدوييم.سروناز كه هيچي كار خودشو ميكنه.منو شقايق يه كم نيست اول صبحِ زياد حس دوييدن رو نداريم قدم ميزنيم... براي رفتن به تهران را هاي زيادي رو به مربيمون پيشنهاد داديم...مثلا اينكه با الاخ بريم...تازه قرار بود الاخارو باند بذاريم و سروناز هم سي دي آهنگ جديداشو بياره...پيشنهاد بعدي ميني بوس بود از اين با كلاس ها...پيشنهاد بعدي رسيديم به اوتوبوس...خلاصه مسئولينمون گفتن:كه با هواپيما مي فرستيم...انقدر بهمون توجه ميكنن ما اگه مدال نياريم شرمنده ميشيم... دوستاي گلم برامون دعا كنيد... توجه كنيد تو اين عكس كه ما سه تا استراحت ميكنيم تا وعدهء بعدي تمرين رو انجام بديم.شقي رو پاي منو سروي خوابيده...آب خيلي خنك بود...
میدونم خیلی دیر اومدم واسه نوشتن...اما از دوستای گلم ممنونم که تو این مدت اومدن و نظر دادن...![]()
...دلم خیلی تنگ شده...یه حس غریب دارم...هم خوشحالم هم استرس دارم....آخه فقط یک هفته است که تمرین میکنیم...اما ما بچه ها سعی خودمونو میکنیم....امیدورام که بتونیم زحمت هایی که مربی و بقیه برامون میشکن رو جبران کنیم.![]()
...بین دوتا وعده تمرین که آقای مربی برامون خوردنی میگیره تا بخوریم جون بگیریم واسه وعده بعدی این سرونازو شقایق همش منو اذیت میکنن
و خوشمزه ها رو خودشون میخورن اون بدمزه هارو میدن به من....![]()
اونا هم نامردي نكردن تا اومديم بالا دوتايي دستو پاي منو گرفتن انداختن تو آّب....![]()
![]()
![]()

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 20:43 توسط سروناز
|
